*دوستداران رمان*
بهترین رمان ها........ 
نويسندگان
لینک های ویژه
فصل بیست و ششم :

ساک بدست وسط خونه ی خالی و یا بهتره بگم قصر یخیم ایستاده بودم و اطراف رو نگاه میکردم ... یک هفته ای میشد که خونه به مصادره ی بانک در اومده بود و بهم یک ماه فرصت داده بودن تا تخلیه کنم و برم ...خودمم میدونستم ارزش اینجا خیلی بیشتر از وامی بود که به من دادن ... اما خوب چه میشه کرد ... نظر کارشناسی کجا و قیمت های بازار کجا ...
به جای خالی تک تک اسباب ها نگاهی انداختم , به خاطر عجله ای که داشتم سمسار ها هر کدوم رو به نصف قیمت واقعی خریده بودن ... و توی این آب گل آلود ماهی های تپل مپلی رو شب عیدی به خونه هاشون و سر سفره های زن و بچشون برده بودند ...
من که راضی بودم ... خدا هم راضی باشه ازشون ... با صدای پاشنه های کفش مریم نفس عمیقی کشیدم و چمدونم رو برداشتم ...و برگشتم سمتش ...
توی چشماش نگرانی موج میزد ... کمکم کرد و دوتا ساک باقی مانده رو برداشت و توی پژواک وهم انگیز پاشنه های کفشمون راه افتادیم سمت آسانسور ...
به دکمه ی قرمز آسانسور خیره بودم که مریم گفت :
- پرتو درو قفل نمیکنی ...
با یه پوزخند جوابش رو دادم و اونم دیگه چیزی نپرسید ..
توی سکوت سوار آسانسور شدیم و همونجور ساکت راه افتادیم سمت ماشین مریم.. ماشینم مصادره شده بود ولی نه توسط بانک .. انگار دوباره زندگی مادیم برگشته بود سر جای اولش , با این تفاوت که اون موقع به زندگی معنویم می بالیدم ,ولی الان من مونده بودم و یه تیکه احساسات درب و داغون و افکار مالیخولیایی خسته ...
با صدای آهنگ شاد ماشین مریم بی اختیار اخمام رفت توهم ...
امروز !! روزی که بی وقفه ..
از خدا آرزو می کردم ...
مریم که متوجه شد بلافاصله ضبط ماشین رو خاموش کرد و با گفتن ببخشید کوتاهی دوباره روشو کرد سمت پنجره و به خیابون زل زد ...
- ببخشید واسه چی ؟!!
با تردید نگاهی بهم کرد و گفت :
- آخه اونجور که تو اخم کردی ...
خنده ی بی جونی رو لبم نشست و گفت :
- واسه ی تو اخم نکردم .. آهنگه خیلی به حال و هوام میخورد ..
با این حرفم مریمم آروم خندید و باقی راه توی سکوت سپری شد ..
وارد خونه ی مریم که شدم برای یه لحظه حس غربت بدی تو وجودم پیچید ... از سر باز بودن متنفر بودم .. عمادم اینو میدونست ....خوبم میدونست .. پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاق.. با صدای مریم برای یه لحظه تو چهار چوب متوقف شدم :
- پرتو جون غریبه نیستی و همه چیم میدونی کجاست .. راحت باش ...
سری تکون دادم و اولین حرکتم در نبود شوهر مریم گرفتن یه دوش حسابی بود ... برای همین با بسته شدن در اتاق سریع لباسام رو در آوردم و رفتم سمت حمام مستقلی که فقط برای اتاق من بود ...
با باز شدن شیر آب اتفاقات این یک ماه و نیم اخیر از اونشب توی خونه ی عماد تا امروز مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد ...

****

بی اختیار سرمو انداختم پایین ... عماد هم ! .. نفساش خورد به گوشم :
- خوشبختیه من... ...تویی !!!!!!!!
نفسام تند شد ... و یخ قلبم زیر نفس های داغ عماد شروع کرد ذوب شد ... دستای عماد از بدنش فاصله گرفت و اومد بالا بالا سرم پایین و بود و بی تاب یه آغوش ...داشتم لحظه شماری میکردم .. میخواستم همه ی گناههای دنیارو به جون بخرم و فقط چند ثانیه .. چند ثانیه طعم آغوشش رو بچشم ..

دوریت این خونه رو ویروونه تر کرد ...

داشت قلبم ازحضورش داغ میشد .. داشتم با گناه عاشقی خود سوزی میکردم ... داشتم به یک میرسیدم ..
به یکتایی عشق ..
با صدای زنگ تلفن دستاش افتاد ... اعداد تو دهم ماسید ..به رفتنش خیره شدم ...
به الو گفتنش ..
به نگاه پر از التهابش که رو به خاموشی میرفت ...
به جانم گفتنش ..
به پایین اومدن صداش ...
به دور شدنش ...
ضربان قلبم کند تر شد ..
دوباره یخ زدم ...
دوباره سنگ شدم ...

غصه نخور دل ساده ی من ....
نمیذارم دیگه بازیچه شی ....


من این حرکات رو خوب میشناختم ... یه عمر با این حرکات احساسات زنانم به سخره گرفته شده بود ... من زن بودم .. حتی اگه جاوید از روز اول گفته بود منو به خاطر چی میخواد .. از اون شبی که به تصرفش در اومده بودم و بی اختیار قلبم از بوسه هاش تپیده بود ... گرم شده بود .. با اینکه نسوخته بود .. ولی عشقی ولرم ذره ی ذره ی وجودم رو گرفته بود و همین که فکر کرده بودم میتونم دوستش داشته باشم ....شروع شده بود ..
پچ پچ کردنا .. قربون صدقای آروم .. عشق بازی های تلفنی ....با همون جمله ها .. همون جمله هایی که از روی سادگی فکر کرده بودم شاید سفارشی برای من باشه .. منی که اسم همسرش رو به دوش میکشم ...
حسود شدم و یخ بستم ...
و اون عشق ولرم بی بنیه با احساسات زنانم تصعید شد ...
عماد تلفن بدست برگشت .. نمیدونم از من شرم میکرد یا شرمنده ی زنش بود ... نگاهم نکرد ... حرفی نزد ....
ولی من که حسادت به همه ی وجودم چنگ انداخته بود با تحکم لباسمو خواستم ...
چند ثانیه نشد لباس به تن رفتم سمت در که کت به دست دنبالم راه افتاد ..
گفتم :
- نیا !!
- نمیشه این وقت شب تنها بری ...
جیغ زدم ....
- میخوام تنها برم .. فهمیدی ...
سکوت کرد و من راه افتادم و به صدای قدم های پشت سرم گوش دادم ....سر خیابون در حالیکه از درون بیرون و یخ بسته بود ... جلوی اولین تاکسی دست بلند کردم... سوار شدم ...از توی آینه ماشینش رو دیدم ... اهمیتی ندادم ... حتی از نفرت مورمورم شد ...
بی توجه بهش در تاکسی رو محکم کوبیدم .. جوری که مطمئن بودم راننده زیر لب یه فحش آبدار بارم کرد ... توی سرما و تاریکی کوچه صدام زد .. .التماسم کرد و صدام زد ... ولی من .. تمام دق دلیم و سر در خونه خالی کردم ...
عوض شدم ... پلید شدم ...
دیگه عماد رو نمیخواستم با اون زن نمیخواستم .. وگرنه همه ی وجودم نیاز شده بود ... توی دلم یه حرف بود ... یا من یا اون زن ...
بد شده بودم .. میدونستم ...

جواب تلفناش رو ندادم .....
جری شد .. شکایت کرد .. تمام وسائل شرکت رو مصادره کرد .. ماشین رو مصادره کرد و آخر سر بعد از اینکه بانک خونه رو ازم گرفت ... با پادر میونی مریم و مجتبی بهم مهلت داد .. ازون مهلت ها که میدونستم اگه به اندازه ی تمام سال های عمرمم کش بیاد نمیتونم از زیر دینش در بیام ....

نفس عمیقی کشیدم و شیر آب رو بستم .. بدون اینکه خودم رو درست شسته باشم اومدم بیرون ... توان نداشتم .. یه شلوار گرمکن مشکی و یه بلوز یقه اسکی سفید از تو ساکم در آوردم و پوشیدم.. موهای خیسمم بلای سرم جمع کردم و از اتاق اومدم بیرون ...مریم لباس پوشیده داشت میومد سمت اتاق که با دیدنم لبخند کمرنگی زد و گفت :
- برام کار پیش اومده پرتو ... میرم فکر کنم تا یکی دو ساعت دیگه بیام .. باشه ؟؟!! غذام تو یخچال هس گرم کن بخور .. تعارف اینام نکن جون مریم .. باشه ؟!!
ازش تشکری کردم و تا دم در همراهیش کردم ..
با بسته شدن در نفس راحتی کشیدم .. نیاز داشتم به این تنهایی .. روی کاناپه ی توی حال خونشون ولو شدم و با ذهن خالی به سقف خیره شدم ... تصویر عماد اومد جلوی چشمم ...
نیاز های زن سی ساله(اثربالزاک) ... از همون نیاز هایی که سرنوشت خوبی رو رغم نمیزنه ..
نفس عمیقی کشیدم و برای دور کردن افکار ناخوشایند از جام بلند شدم و رفتم سمت آشپزخونه ... هنوز قابلمه ی غذا رو روی گاز نذاشته بودم که صدای زنگ در اومد ...

به خیال اینکه مریمه و چیزی جا گذاشته بدون اینکه توی چشمی در نگاه کنم درو باز کردم ..

به محض باز شدن در با عماد چشم تو چشم شدم ... نمیدونم چرا ولی بی اختیار هیچ کدوم چشم از دیگری بر نمیداشتیم و خیره به هم زل زده بودیم که بالاخره عماد سکوت بین دو نگاه رو با یه پلک شکست و گفت :
- سلام .... ستاره ی سهیل !!!!
اولین پرسشی که به ذهنم اومد رو به زبون آوردم و گفتم :
- اینجا چی کار میکنی ؟؟! از کجا فهمیدی من اینجام ؟؟!
لبحندشیطونی زد و گفت :
- حالا از کجا میدونی با تو کار دارم ...؟؟!
سری تکون دادم و با لحن آروم و خونسردی گفتم :
- پس اگه با من کار نداری ... بعدا بیا .. کسی نیست ...
و درو بستم ... که نیمه های راه با دست عماد متوقف شد ....
اخم غلیظی کردم و گفتم :
- کسی نیست .. مثل اینکه نمیشنوی ...
خیلی راحت عین پر کاه درو من رو هل داد و اومد تو و خودش در رو با دست بست ...
- کارت دارم!
- منظورت از کار همون حرفای تکراریه ؟؟؟! اون موقع باز یه تهدید مالی میکردی .. الان که پاکبازه .. پاکبازم .. اوم اثری نداره !!!
لبخند کج و مردونه ای زد و بدون اینکه به حرفی که گفتم محل بذاره گفت :
- یه لیوان آب لطفا !
سرمو خم کردم و با اخم غلیظی خیره شدم بهش تا بلکه از رو بره ... ولی در کمال پررویی اونم زل زد بهم ...
- چیه ؟؟ مثلا با این نگاه میخوای برم خودم بیارم؟؟؟! مگه من کلفتتم و این حرفا ؟؟؟!!
بعدم به سوئیچ تو دستش که از لحظه ی ورود داشت باهاش بازی می کرد نگاهی انداخت و گفت :
- وقتی اومدی این خونه ... خوب ... توقع میره یه سری کارارو انجام بدی نه ؟؟؟!
نمیدونم چرا بی اختیار تنم یخ کرد... نفسم تو سینم حبس شد .... منتظر جمله ی بعدیش بودم .....
برات مهم نیست چی سرم بیاد ...
میگی بذار سیاه بشه روزگارش

انگار اونم میخواست حالت صورتم رو ببینه ... سرش رو با پوزخند آورد بالا و گفت :
- مهمون یه روز ... یه هفته .. یه ماه .... بعد از اون باید بشی جاروکش خونه و پس فردام لَه لِه ی بچه ی مریم ....
میگی بذار نباشه و فقط بره ...
اصلا بذار بره بی خیالش...
.

حس میکردم رنگم پریده ... زبونم بند اومده بود... از این همه وقاحت.. از این همه ...
یه قدم اومد جلو وگفت :
- هنوزم دیر نیست واسه ی اینکه خانومی کنی ... اونم تو خونه ی خودت ...
آب دهنم رو بزور قورت دادم ... شده بودم عین یه آتش فشان که به یه تلنگر تا فوارن فاصله داره .... یه آتش فشان که همه رو با هم بسوزونه ...
دستی به صورت یخم کشیدم و رفتم سمت آشپزخونه ...
وسط راه بودم که گفت :
- رفتی آب بیاری ؟؟؟
بدون اینکه جواب بدم داخل شدم و اول یه لیوان آب خودم سر کشیدم و بعدم بدون اینکه لیوان رو بشورم پر از آبش کردم و برگشتم برم بیرون که دیدم توی چهار چوب دره ...
نفس عمیقی کشیدم و اومدم لیوان رو خالی کنم و توی یه لیوان دیگه بهش آب بدم که با یه حرکت لیوان رو قاپید و زل زد بهم و همزمان دقیقا از جایی که من آب خورده بودم شروع کرد آب خوردن ...
تکیه دادم به کابینت و دست به سینه خیره شدم بهش ...
گاهی اوقات یه فکرایی مثل برق از ذهن آدم میگذره .. فکرای که توی یه صدم ثانیه مسیر زندگیت رو عوض میکنه ... خلاف همه ی آرمان هات ... با صدایی که اصلا شبیه صدای خودم نبود گفتم :
- گفتی تو خونه ی خودم خانمی کنم ... منظورت چیه ؟؟؟!
لب از لیوان کشید با لبخند و نگاه خیره یکم نزدیک تر شد و گفت :
- منظورم همونیه که از اول گفتم .... همونی که با یه بله .. هیچکدوم از این انفاقا نمیفتاد...
دستامو توی سینم چلیپا کردم و با یه حرکت که کم شباهت به عشوه های زنونه نداشت یه دسته مویی که توی صورتم ریخته بود رو زدم بالا و گفتم :
- بر فرض من بخوام قبول کنم .... منتهای ... به شرطه ها شروطه ها .... تو حاضری شرط های من رو قبول کنی ...
لبخندش پررنگ تر شد و یکم دیگه نزدیک من شد و روبروی من به میز تکیه داد ...
یه ابروشو داد بالا و درحالیکه سر تا پام رو بر انداز می کرد گفت :
- خوب عقل حکم میکنه اول شرطت رو بشنوم ... بعد روش یکم فکر کنم .... مگه نه ؟؟!
شونه هامو با بی خیالی بالا انداختم و گفتم :
- اینم میشه ...
سرش رو خم کرد و آورد نزدیک صورتم :
- خوب ... خانوم خانما .... میشنوم شرط و شروطتون رو ....
نفس عمیقی کشدیدم .. یکی از درون بهم نهیب میزد ... یکی از درون فریاد میزد و منعم میکرد .....

شرطش اینه توی مدتی که ... یعنی توی مدتی که من ..

.برای چند لحظه هیچ کدوم نه حرکتی کردیم نه حرفی زدیم ... سرم پایین بود و نمیتونستم حالت صورت عماد رو ببینم ولی از نفس های تند و سختش میشد فهمید خیلی عصبانیه و هر لحظه ممکنه عصبانیتش دامن گیرم بشه و از درون ویروون ترم کنه ...
بالاخره دیوار سکوت رو شکست و گفت :
- باشه ...
نمیدونم از شدت اثر ادای این کلمه بود یا تعجب ولی بی اختیار گفتم :
- چی باشه ؟؟؟!
سرد تو چشمام خیره شد و گفت :
- قبول ... آنیتا رو توافقی طلاق میدم ..... ولی منم یه شرط دارم ...
نمیدونم چرا بی اختیار ضربان قلبم بالا رفت .. جریان داغ خون رو توی صورتم حس میکردم .....
نفسم رو آروم بیرون دادم و سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم ...
- چه شرطی ...؟؟؟
بی اختیار گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم ..
- آهان بریم سر شرط ...
دستی به سر و صورتش کشید و خیلی آروم یکی از صندلی های آشپزخونه رو کشید عقب و روش نشست .. در حالیکه خیره شده بود تو چشمام گفت :
- اول از همه بدون ... این عماد با اون عماد قبل از شرط و شروطای مزخرفت کلی فرق میکنه !!!! ... بعدش .. اگه بچه ای در کار نباشه ... که خوووب .. امیدوارم باشه ... از پول هیچ خبری نیست ... روشنه که ؟!!
با جمله ی آخر گوشه لبم رفت زیر دندونم و خون افتاد ...
- آخ ...
با صدای من بلافاصله از جاش بلند شد و یه دستمال از جعبه ی روی میز بیرون کشید و با یه قدم محکم اومد روبروم ... انگشتم رو که داشت خون روی لبم رو پاک میکرد زد کنار و بلافاصله دستمال توی دستش رو روی لبم فشار داد ...
داغی دستش از پشت دستمالم حس میشد .. برای لحظه نگامو بالا آوردم که توی نگاهش قفل شد ...
- چرا حرصت رو روی لبت خالی میکنی که خون بیفته ... هنوز این عادت از سرت نیفتاده ؟؟؟؟!!
اومدم حرفی بزنم که دستمال رو محکم تر فشار داد رو لبم و آروم گفت :
- هی ی ی س !!!! بیا بریم این لب و دست نجستو بشور بعد ...
بعدم دست آزادش رو گذاشت پشت کمرم و هولم داد سمت دستشویی مهمان...
سعی کردم ازش فاصله بگیرم ... ولی نشد ... یعنی از ته دل نبود که بشه ..
نخواستم که بشه ...
دست خونیم رو گرفت تو دستش و خودش زیر شیر شست ...
بعدم دستمال رو برداشت و با نگاهش اشاره زد ...
سرمو دولا کردم و لبمو شستم ...
موقعی که صاف ایستادم در حالیکه پشتم ایستاده بود نگاهامون توی آینه تلاقی کرد ...
همون لحظه بازوم رو گرفت و با فشار، سرش رو خم کرد و آروم زیر گوشم گفت :
- خودتو برای جنگیدن آماده کن ...
اخمی کردم که باعث شد بخنده ... نه ازون خنده هایی که دل ضعف میره ارزون هایی که ...دل میلرزه ...
میترسه ...
میریزه ...
قبل از اینکه بخوام نگامو از نگاهش بدزدم که حالمو نفهمه با صدای در هردو برگشتیم سمت صدا ...
مریم بود و به دلیل مجاورت در دستشویی با در خونه با باز شدن در با چشم های گرد شده خیره شد بهمون ...
عماد این وسط زود تر به خودش اومد و با سلام و احوال پرسی رفت سمتش و کیسه های خرید رو از دستش گرفت ... مریم با نگاه ازم پرسید که این اینجا چی کار میکنه و منم با اشاره گفتم بعدا برات میگم که عماد پیش دستی کرد و گفت :
- مریم خانوم نمیخوای به دوستت تبریک بگی ؟؟!! داره عروس میشه ...
بعدم با پوزخند نگاهی بهم کرد و گفت :
- مگه نه عروس خانوم ؟؟؟!!

چپ چپی نگاش کردم و نفسمو با شدت دادم بیرون ...
همون لحظه مریم با ببخشیدی رفت سمت اتاق تا لباسش رو عوض کنه .. به محض بسته شدن در با اخم عمیقی گفتم :
- این دری وری ها چیه میگی ؟؟؟!
خیلی ریلکس ابروهاشو داد بالا و گفت :
- چیه ؟؟ مگه شرط و شروط نذاشتی ؟؟؟! منم که قبول کردم ... حالا بهانت چیه ؟؟؟!
عصبانی دستمو مشت کردم و گفتم :
- مثل اینکه تو حالیت نمیشه من هر چی میگم بچه دار نمیشم .. تو ...
وسط حرفم پرید و خیلی آروم گفت :
- واجبه تو دستشویی وایسی ؟؟خوب بیا بیرون حرف بزنیم ...
با عصبانیت از دستشویی اومدم بیرون و نهایت تلاشمو کردم درش رو محکم نبندم ...
لبخندی زد و گفت :
- آهان ... حالا شد ... بقیش ؟!
تمام حرفایی که توی ذهنم بود از عصبانیت بخار شد رفت هوا ...
من منی کردم و آخرم با اخم عمیق و گفتن لعنتی رومو کردم سمت دیگه ....
- چی شد ؟؟؟!! داشتی یه سری بحث های تکراری رو دوباره پیش می کشیدی ...
نگاه تند و تیزی بهش کردم که شونه هاشو انداخت بالا و خیلی بی تفاوت ادامه داد :
- بگذریم .. میدونی من مرغم یه پا داره ... میشناسیم .. وقتی سر لج بیفتم ...
راست میگفت عماد زمانی که من میشناختم با تمام مهر و محبتش گاهی وقتا یه دنده میشد .. بخصوص سر مسائلی که غیرت یه مرد رو قلقلک میداد ! ولی حالا این عماد ....
مطمئن تر میتونست لجوج تر باشه ... حتی بیش از قدیم ....!!!
سرفه ای کرد و گفت :
- حواست با منه ؟؟؟!!
سری به نشانه ی مثبت تکون دادم ..
- خوبه ... نمیدونم طلاقمون چقدر طول بکشه .. ولی ازونجایی که من مردم !!!! و طلاقمون هم به احتمال زیاد توافقی باشه .. تا دو هفته دیگه نهایتا همه چی قانونا تمومه ...
با این حرفش بی اختیار نگاهم تو نگاهش گره خورد ....همون لحظه چشماش برقی زد و ادامه داد :
- ولی شرعاً و قلباً ... نه !!!

پنهونم از چشمات ...
ماه پس ابرم ...
من ، کاسه ی صبرم ...
این کاسه لبریزه ....


نگاهش کردم .... با تاسف نگاش کردم ... ازون نگاه ها که یه بی گناه زیر تیغ به جلادش میکنه ..همین کافی بود !! چشماش لغزید یه ور دیگه و عصبی با پاش روی زمین ضرب گرفت...

لعنت به این دیدار ...
لعنت به این دیوار ...
لعنت به این آوار ...
من زیــــــــــــر آوارم...

با صدای در اتاق نگاهی به مریم کردم .. انگار همه ی حرفارو شنیده بود ... بدجور کینه توزانه به عماد نگاه میکرد ...
عمادم انگار متوجه شده بود ... چون بلافاصله گفت :
- خوب مریم خانوم با بنده امری نداره ؟؟؟!!
مریم نیم نگاهی به من کرد و بعد رو به عماد با تمسخر گفت :
- از کی تا حالا شما به اوامر بنده گوش میدی ؟؟؟!
عماد که جا خورده بود با تعجب نگاهی به مریم کرد و مریم خیلی راحت ادامه داد :
- رک میگم عماد خان ... اینقدر پرتو رو اذیت نکنید ... به اندازه ی کافی از خانواده اش گرفته تا دوست و دشمن ضربه خورده ... هر چند فکر میکنم کلا این دختر از فولاده ....
مرام اون عمادی که من قبلا میشناختم بیشتر از این حرفا بود ... یکم رو کاراتون فکر کنید ..من واسه ی کسی نمی خوام تعیین تکلیف کنم ... ولی ..
عماد وسط حرف مریم پرید و با لحن خیلی آرومی گفت :
- پرتو خودش در جریانه .. باور کنید من نمی خوام اذیتش کنم ...
نگاه چپ چپی به عماد کردم .. ولی خیلی راحت اومد سمتم، دستش رو گذاشت پشت کمرم و گفت :
- من واقعا دارم اذیتت میکنم ؟؟؟!!
ازش فاصله گرفتم و نفسمو با عصبانیت به شدت دادم بیرون ..
عمادم اخم کمرنگی کرد و رو به مریم گفت :
- دیدین .. حرفی نزد ..بعدشم من و پرتو قراره به زودی ... زن و شوهر شیم .. فکر میکنم .. مشکلاتمون در درجه ی اول به خودمون مربوطه .. بخصوص که هردو به سنی رسیدیم که ....
مریم با عصبانیت وسط حرف عماد پرید و گفت :
- خیلی وقیح شدی آقای صفایی ... خیلی عوض شدی .... فکر نمیکنم دیگه شخصیت کسی رو داشته باشی که من به عنوان مهمون تو خونم بپذیرم ...
با این حرف مریم، عماد اخم عمیقی کرد و با گفتن" پس زحمت رو کم میکنم ..." به مریم خیره شد .. بعدم به نشانه ی خداحافظی کمی خم شد و با یه عقب گرد رفت سمت در و توی آخرین لحظه آتیش نگاهش دامن منم گرفت و با گفتن : "خبرت میکنم ..."
از در رفت بیرون ...

چشماش منتظر بود ... لب باز کرد ...آروم انگشت گذاشتم رو بینیم ...
- شرطش اینه توی این مدت مجرد باشی !!!
برای یه لحظه زمان ایستاد ... عماد خیره .. بی حرکت روبروم ایستاد و بعد با یه پلک چشماش رو ریز کرد و با پوزخند آزار دهنده ای گفت :
- منظورت چیه ؟؟؟
بی اختیار یکم ازش فاصله گرفتم ... یه قدم... شایدم کمتر ... لبمو تر کردم و یه ابرومو دادم بالا :
- فکر میکردم منظورم واضح باشه ... یعنی هست !!!
یه دستش رفت به کمرش و دستش رو توی هوا تکون داد و گفت :
- نه .. واضح نبود ...بیشتر توضیح بده ...
به تبعیت از اون منم دستم رو به کمر زدم .. تقریبا برای هم گارد گرفته بودیم برای همین صاف تو چشماش زل زدم و گفتم :
- زنت رو طلاق بده ...
اخم عمیقی کرد و گفت :
- چی ی ی ی ی ی ؟؟؟؟!!!
پوزخندی زدم و گفتم :
- همون که شنیدی ...طلاقش بده ... تا سه ماهم صبر کن اگه حامله شدم که تا وقتی بچه به دنیا بیاد.. اگرم ... حامله نشدم بعد از سه ماه میتونی رجوع کنی ... میبینی ؟!! حتی سه ماه و ده روزشم تموم نشده ...
دستش رو محکم روی سنگ کابینت کوبوند ... از ترس قلبم ریخت پایین !!! کمی به طرفم خم شد گفت :
- هیچ میفهمی چی داری میگی ؟؟؟!
یه قدم عقب رفتم و در حالیکه صدام هر لحظه بیشتر اوج میگرفت گفتم :
- چرا که نه ... تو که زنت اینقدر روشنفکره که میگه برو با عشق سابقت ... دستم رو تو هوا به حالت دورانی تکون دادم و گفتم :
چمیدونم !!! .... میگه برو بچه بساز بردار بیار!!!!!! ... نمیتونه یه مدت طلاق و جدایی توافقی و سوری رو تحمل کنه ؟؟!!!
شوکه شده بود ... دستم رو روی سینه قلاب کردم و با حالت پیروزمندانه ای گفتم :
ــ من از اون خونه خراب کن هاش نیستم !!! زندگیم رو روی خرابه های زندگی زن دیگه نمیسازم !!!
دوباره یکی از اون پوزخندهای کشنده اش رو زد و گفت :
ــ من اجازه نمیدم کسی زندگی زنم رو خراب کنه ... چه برسه به اینکه بخواد رو خرابه هاش چیزی بسازه !!!
حسودی کردم ... به معنای واقعی کلمه ..

روز بی ابرم و مثل خارم به چشم شب
قلب من شده باز ، سپر تازه های عشق


من میخواستمش ... حس نیاز همه ی وجودمو گرفته بود ... دوست داشتم باشه ... حتی فقط برای یک روز و اون یک روز ... فقط مال خودم باشه ....خسته بودم از اینکه همیشه مرد زندگیمو با دیگران تقسیم کردم ...
با مادر عماد ..
با خواهر عماد ...
با دوست دخترای جاوید ...
خسته بودم ....

من همه نقدینه هام رو پای عاشقی دادم
پا به زنجیر و اسیرم اما از خودم آزاد

با تکون دادن دستم سعی کردم افکارم رو کنار بزنم ... گفتم :
ــ پس به تفاهم نرسیدیم ...
نفس عمیقی کشیدم :
ــ اینجور که معلومه معامله ای در کار نیست
با دست به در ورودی اشاره کردم :
ــ بفرمایید وقت گرانبهاتون رو با یه خونه خراب کن هدر ندید ...
پوزخندی زدم و گفتم :
ــ به هر حال گرفتن حکم جلب هم زمان میبره ... گرچه شما ثابت کردی این کارها براتون مثل آب خوردنه ..
کلافه دستی تو موهاش کرد و گفت :
- حالت خوبه ؟؟؟! تب مب نداری ؟؟؟! دیوونه شدی ؟؟؟!! مثل اینکه خیلی تحت فشار بودی به خزعبل گویی افتادی ...
ــ واقعیته آقای مهندس صفایی !!! یا شرطم رو قبول میکنی ... یا معامله بی معامله !!!!
ــ من دل زنمو بشکنم ... بشکنم بخاطر ...

از درون همه ویرونم ، اما ظاهرم آباد
شهر خاموشانه قلبم ، رو لب هام پره فریاد


طاقت از کف دادم . در حالی که صدام هر لحظه بالاتر می رفت گفتم :
- بگووو ... حرفتو بزن ... بخاطر چی ؟؟؟!!! حاضر نیستی دل خانم خانمارو بشکنی ... ولی حاضری با زندگی من بازی کنی ؟؟!! آره ؟؟؟؟! با احساسات من ... آره .. ؟؟! بهم سه ماه فرصت بده اگه بچه دار نشم و بری ...من میمونم و ..... من میمونم و ...
بغضم رو قورت دادم و سرمو انداختم پایین ...
ولی خدا میدونست تو دلم چه ولوله ای بپا بود ...

[ پنجشنبه هجدهم آبان 1391 ] [ 17:40 ] [ حانیه ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان به وبلاگ ما خوش اومدید.
هرکی برام نظربزاره مطمئن باشه میایم تو وبلاگش وبراش کامنت میزاریم
امکانات وب
nline=&vtoday=&m">وبلاگ استت | وبلاگ

ابزار نظرسنجی

نظرسنجی

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک